آرام فضای دور یک خانه،
خبرهای سفید برف، برگهای مرده ی پاییز را پنهان کردند.
فصل فصل زمستان است.
صبح ها با آن دختر همسایه در میان هیاهوی همسالانم دور می شوم،
و شاید این تنها مسیر است و تنها علاج.
هرچندگاه، جغدهایی هم هستند که برایم نامه های مهربانی می آورند.
پشت بی دید ترین پنجره ی شهر، قاب عکسی دارم پر آدمهایی از من دور
من به آنان محتاجم، اما دوستدارانم نمی دانند
ترانه هایم سخت سنگین است و حزن آلود.
دوستدارانم ز من چه می خواهند؟
راست می گویند:
من بهارم سبز خواهم شد



آخرین ارسالها